تبليغاتX
دخترک تنهای عاشق







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





               

  سلاممممممممممممممممممممممم به دوستای گلم

به خدا شرمنده منم خیلی دوست دارم بیام ودلم هم براتون خیلی تنگ

شده ولی چی کار کنم دیگه نمی تونم سر بزنم دیگه مشغول درس هم

هستم خیلی کم سر میزنم ولی سعی می کنم که حتما بیام ولی بازم

همه ی شما رو دوسسسسسسسسسسسسسستون

دارممممممممممممم


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 6:43 بعد از ظهر | |           







               

  سلام به دوستای نازنینم

دلم براتون خیلی تنگ شده شرمنده فکر کنم کمی دیر کردم معذرت اگه بعضی از شماها ناراحت شدین

 چی کار کنم تو خونه اینترنتو ازم گرفتن منو مدام اذیت می کنن از اینا بگذریم راستی چند دفعه به فکر

افتادم که وبلاگمو حذف کنم ولی بعد گفتم این وبلاگ دفتر خاطراتمه دوس دارم باشه تا وقتی بزرگتر شدم

 بیام وخاطرات گذشتمو بخونم.

مدرسه خیلی خوبه من دوس دارم حداقل ۶ ساعت از اون خونه میرم بیرون واز سروطدا ها خلاص میشم

خیلی دوس داشتم تمام اتفاقاتی که واسم تو مدرسه رخ میده رو بنویسم ولی حیف که نمیشه ولی یه

توضیحی میدم ما تو کلاس ۳۱ نفریم روز اولی که رفتیم من نماینده کلاس شدم چه کنیم دیگه ما پارتی

زیاد داریم بچه هایی که امسال جدید اومدن اصلا انگار دوسندارم با دوستای جدیدشون اشنا بشن ولی

حالا کم کم اشنا میشیم .در واقع از اینکه میرم مدرسه خوشحالم ولی به یه علتی هم ناراحتم چون

امسال از دوستم که از دوران اول دبستان با هم دوس بودیم وبه هم خیلی علاقه داشتیم جدا شدم مدام

 تو کلاس دلم می گیره وبه یادش میفتم اونم همین طور ولی من سال دیگه حتما میرم

پیش اون اخه خیلی دوسش دارم خوب دیگه باید برمولی اصلا نمیتونم یا نمیدونم چه جوری خداحافظی

کنم ولی با این حال باید برم.

خیلی خیلی دوسسسسسستون داررررررررررررررررررررررررررررررررررم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 8:24 بعد از ظهر | |           







               

 

سلام به دوستای عزیزم

حالتون که خوبه منم امروز خیلی خیلی خوبم می دونین چرا؟

آخه امروز برام بهترین روز زندگیم بود آبجیم مارو واسه افطار دعوت کرد من که از قبل

بهش گفته بود غذا باید قرمه سبزی(قورمه سبزی)باشه چون غذای مورد علاقه من اینه بعد

نوشابه هم باید مشکی باشه اونم گفت باشه حتما خلاصه فردا شد یعنی جمعه. جمعه آبجیام

نمیرن سر کار دیگه همه باهم رفتیم البته همه که نه بابا نیومد چون خواب بود وداداش بزرگه

هم گفت میره نماز بعد از اونجا خودش میاد ماهم رفتیم ورسیدیم خونه آبجیم خونه رو کمی

تغییر داده بود یعنی مبل هاشو کمی جمع وجورتر کرده بود یه سفره ای  پهن کرده بود که غذا

های مختلفی درست کرده بود انقد گرسنه ام بود که مونده بودم کدوم یکی از غذاهاشو بخورم

به هر حال رفتیم نشستیم بعد از مدتها همگی دور هم جمع بودیم 1 دقیقه مونده بود به افطار که

رفتیم وسر سفره افطار نشستیم ابجیم غذاهای مورد علاقه ی هر کدوممونو اماده کرده بود هر

چند نباید سفره افطار زیاد مجلل باشه اما ابجیم که میخواست از مهموناش خوب پذیرایی کنه

اون همه غذاهارو اماده کرده بود اذان رو گفتن و ما همگی دست به دعا شدیم و همه داشتن به

هم التماس دعا میگفتن بعد از خواندن دعا همه شروع کردن به خوردن دامادمون نبود راحتر

بودیم ابجیم هم داشت نمازشو می خوند سر سفره هم منو دو تا آبجیامو وداداش کوچیکه ومامی

بود من که اول غذای مورد علاقه خودمو خوردم یه عالمه خوردم تازه آبجیم دامادمون اومده

بودن سر سفره می گفتن بخور منم که دیگه نمی تونستم می گفتم نه ممنونم خوردم سر سفره

انقدر با آبجیام خندیدیم راستی واسه شما غذا نگه داشتما همگی بیاین یزد خونه ما افطاری

دعوتین خوش میگذره ها باهم آشنا میشیم همدیگه رو می بینیم اگه قابل بدونین ؟ دوستای گلم

شوخی نمیکنم اگه بیاین خیلی خوشحالم میکنیدا؟ راستی بچه ها این دوتا ابجی های من

منظورم(بهار و مهسا دوقلو ها)هست اونا خیلی شیطون هستن یه شوخیهایی میکردن که کلی

خندیدیم من که داشتم از خنده روده بر میشدم بعدابجی افسانه یه نگاهی بهمون انداخت فکر کرد

که داریم به اون میخندیم یا واسه خنده کردنمون یه منظور خاصی داریم بلاخره انقد خندیدیم

که دامادمون هم بدون هیچ دلیلی اونم خنده اش گرفت، راسییتش این بهترین مهمونی بود که

رفته بودم اخه جزء خنده و شادی چیز دیگه ای نداشت یه روزی که تابه حال تو زندگیم نداشتم.

بچه ها یه هفته دیگه با اجازتون میخوام برم مسافرت ولی از شانس بد من این مسافرتم

روزهای اول مدرسمه منم موندم چیکار کنم موندم برم یا نرم   دعا کنید که جور بشه برم

مسافرت. ببخشید سرتون و درد اوردم .

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووووووستونداررررررررررررررررم

گلهای خوشکلم تا های بعدی فعلا بای.


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 5:50 بعد از ظهر | |           







               

 

سلام به دوستای گل خودم

راستش خواستم بگم اول از همه نماز وروزه هاتون قبول باشه.

من 2 روز پیش رفتم خونه ابجیم تا فلشم که دستش بود رو ازش بگیرم بعد دیگه رفتم

 پایین تو خونش گفتم خاله کجان؟من به مادرشوهر ابجیم میگم خاله وبه پدر

شوهرش هم میگم عمو  گفتم خاله کجاست یهو خاله اومد بعد از احوال پرسی به

خاله گفتم باید فردا بیاین خونه ما خاله گفت باشه حتما میام  اومدم خونه به ابجیم

زنگ زدم خواستم خاله رو واسه افطار بیاره گفتم خاله در مورد من چیزی نگفت اونم

گفت که گفته چقدر مهیا خوشکله خوب دیگه این حرفیه که همه میزنن دیروز

اومدن خونمون واسه افطار نه بعد از افطار اومدن من با خاله خیلی راحتم انقدر

خندیدیم با خواهر شوهراش هم خیلی راحتم دیروز با یکیشون حرف زدم انقدر صحبت

 کردیم و خندیدیم .وای خاله جون اصلا انقدر بهم نگاه میکرد یهو همینجوری خیره

میشد به من منم روم نمیشد خودمو میزدم به اون راه خاله یه پسر مجرد داره ها

ولی نه ناراحت نشین پسرش یکی دیگه رو دوس داره ولی خدایی خاله بدجور به من

نگاه میکرد به مامانم میگفت این مهیا خیلی شیطونه ها میگفت مهیا رو عروس نکنین

 اگه این از خونتون بره دیگه زندگیتونم میره خونتون ساکت میشه تا ساعت 12

اینجا بودن داشتن سریال جومونگ میدیدن .

دیروز دوباره یه جوری شده بودم خدا لحظه به لحظه تو ذهنم بود ساعت 1 شب رفتم

 تو حیاط سجادمو پهن کردم توی یه هوای خیلی خوب نماز می خوندم کلی با خدا

صحبت کردم خواسته هامو ازش خواستم من خیلی خدا رو دیر شناختم خیلی دیر به

سراغ خدای خودم رفتم ولی هنوزم معنی بزرگیش وبخشنده بودنش رو نفهمیدم

وقتی یکی یه مشکلی داشته باشه میگم غصه نخور خدا بزرگه ولی خودم معنی این

کلمه که میگم رو نمی فهمم معنی خدا بزرگه یعنی چی؟ دلم می خواد یه جوری

معنی این دو کلمه رو بفهمم یه اتفاقی واسم رخ بده که معنی این کلمات رو

بفهمم .درک کنم.بدانم تا ساعت 3 شب همین جوری رو سجادم نشسته بودم دعا

می خوندم خیلی خوب بود یه ارامش عجیبی بود اصلا انگار خدا دیروز بیشتر بهم توجه

 میکرد یه حس خوبی بود منم رو سجادم داشت خوابم میبرد دیگه سجادمو جمع کردم

 ورفتم خوابیدم .

راستی یکی از دوستان پرسیده بود معنی اسم من چیه؟معنی اسم مهیا یعنی زندگی من به ادما زندگی میدم.

دوسسسسسسسسستون دارررررررررررررررررررم

 

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 11:22 قبل از ظهر | |           







روزای من ...               

 

پروردگارم سلام

خیلی سخته وقتی مثل قدیما که واست نامه می نوشتم ودردودل می کردم واست

نامه ننوشتم مثل اون روزایی که دلم ازدنیاگرفت وازت گلایه می کردم امروزاومدم

باهات  حرف بزنم از غم بگم ازشادیام بگم ازروزایتلخ وشیرینت بگم خداگاهی وقتا

فکر می کنم کاشکی واسه زندگی هم پاکنی بود تاروزای تلخ روپاک کنیم اما دوباره

پشیمون میشم ومیگم بهتره که نمیشه پاک کرد همین روزای تلخه که شیرینی

روزای خوب زندگی رودو چندان میکنه گاهی وقتا که برمیگردم عقب وبه زندگیم نگاه

می کنم روزای تلخ وشیرین زیادی می بینم روزایی که درکنار هم روزگارمنو رقم زدن

همیشه خداازت ممنونم واسه این زندگی هرچند روزای تلخ فراوون بود اما وقتی

روزگار اطرافیامو می بینم که الان دارن درسخترین لحظات زندگیشون قرار دارن

وصادقانه تورا صدا می زنن وازت کمک می خوان توراشکر می کنم هرچند که نمیتونم

کسایی روکه دوروبرم هستن درک کنم اما می فهمم که تحت شرایط سخت قرار

دارن خدابه لطف کرم وبخششت همه کسایی که توزندگیشون غمی ومشکلی دارن

را کمک کن تا همه ی بنده هات شاد زندگی کنن.

اگه این فرصت روبه شما بدن وبگن به این دو سوال جواب بده چی می گفتی؟

۱ در یک جمله خداروتعریف کن؟

۲ اگه می تونستید یه جمله در حضور خدا می گفتید ان جمله چه بود؟

دوستای عزیزم حتما جواب سوالارو بدبن ممنون بای تا های.

دوسسسسسسسستون داررررررررررررررم


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 3:54 بعد از ظهر | |           







               

 

سلامممممممممممم به دوستای گل خودم

دیروز که داشتم اپ قبلی رو می نوشتم یهو ابجیم زنگ زد وگفت بیا خونه ی منو  بهم کمک کن آخه مادر شوهرش وپدر شوهرش وفامیلاشون داشتن از اصفهان میومدن خونشون(ابجیم عروس اصفهانه) کلی کار داشتن منم گفتم باشه ورفتم خونشون ابجیم گفت روزه ای گفتم اره گفت اگه نیستی واست میوه بیارم گفتم نه ممنون اون داشت واسه مبلای خونشون از این بالشتا که میزارن کنار مبل درست می کرد هویه کاری می کرد خوب منم بهش کمک کردم دامادمون هم خواب بود بیچاره ها کلی کار داشتن ابجیم بهم گفت برو برنج بردار واین کارو بکن واز این حرفا شام رو من درست کردم من تا حالا تو عمرم برنج درست نکردم اصلا بلد نیستم بهم نخندینا خانوادم نمیزارن کاری انجام بدم من تو خونه زیاد کار انجام نمیدم وقتی حوصله داشته باشم یه کار کوچولویی انجام میدم وقتی ابجیام دارن خونه رو تمیز می کنن من اذیتشون می کنم میگم اونجا رو خوب تمیز نکردی اونا هم عصابشون خورد میشه وهر چی میگن تو هم بیا کمک من نمیرم خوب دیگه خانوادم اینجوری لوسم کردن به هر حال.غذا داشت رو شعله گاز پخته میشد ابجیم گفت واسه افطار همه چیز رو اماده کن منم همه چیز رو گذاشتم روی میز وبلاخره یه تزئیناتی انجام دادم منم نشتم رو صندلی وافطار کردم بفرمایید البته ببخشید که من طارف نمیکنم خلاصه یه عالمه خوردم بعدش ابجیم گفت حالا وردار میوه بخور گفتم دیگه نمیتونم اصرار کرد ولی نخوردم با دومادمون رفتن خرید من تو خونشون تنها بودم منم ظرفارو شستم وغذا رو جمع کردم ومنتظر سریال پنجمین خورشید شدم شما که می بینید؟بعد از مدتی اونا برگشتن کلی میوه خریده بودن دومادمون گفت دختر تو چرا نشستی وردار میوه بشور بخور من گفتم نه من نمی خوام اگه شما می خوای برم بشورم گفت نه من واسه خودت میگم بعد رفت وخربزه اورد جلوم گفت بخور گفتم نه ممنون نخوردم ولی بعدش خوردما یه خورده هم تخمه خوردم ابجیم بیچاره داشت مدام کار می کرد (هویه کاری می کرد) حالا جالب ترش اینجاست کلی کار کردیم مهموناشون نیومدن گفتن فردامیان اخه قرار بود ساعت 1 شب بیان نشد وامروز صبح اومدن .ابجیم نمیزاره ما یه لحظه بیکار باشیم مدام میگه اینو بخور اونو بخور من می خوام همینجا بگم ابجی جونمممممممممممممم دوسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررم. راستی دیروز داشتم داستان زندگی یکی از دوستامو می خوندم  وقتی خوندم تازه فهمیدم که من بهترین زندگی رو دارم ومن از خدا می خوام به دوستم بهترین زندگی رو بده تا غم وغصه هایی که داشته جبران بشه .منم برم خونه رو تمیز کنم که  مهموناشون خونه ما هم میام.بای تا های

دوسسسسسسسسسسسستون داررررررررررررررررررررررررم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 12:57 بعد از ظهر | |           







               

 

سلام به دوستای نازنینم

امروز اعصابم خیلی خورده می دونین چرا؟

من یه دوست دارم به اسم فرحناز تقریبا یه کوچه بالاتر از خونه ماست اون یه سال از

من کوچیکتره اون گاهی اوقات وقتی یه سوالی در مورد کامپیوتر داشته باشه بهم

زنگ میزنه ومن میرم خونشون ومشکلشو رفع می کنم چند روز پیش تلفن خونشون

قطع بود اونم می خواسته تا دوباره برم مشکلشو برطرف کنم از گوشی دایش زنگ

میزنه دایشم منو دیده پسر دایشم منو دیده بعد هرچی به خونه زنگ میزنه کسی

جواب نمیده چون اون موقع من رو اینترنت بودم بعد به گوشی خودم زنگ زده دایی اون

گفته به کی می خوای زنگ بزنی گفته به همون دختر همسایمون از گوشی دایش

زنگ زده من هروقت یه شماره بهم زنگ بزنه جواب نمیدم چون همه ی اشناهای من

تو گوشیم براشون اسم گذاشتم متوجه هستین که بعد دیدم این شماره مدام زنگ

میزنه  جواب دادم ولی صحبت نکردم فقط گوشی رو گذاشتم در گوشم بعد دیدم

فرحنازه جواب دادم گفت چرا جواب نمیدی؟ گفتم اگه یه غریبه زنگ بزنه جواب نمیدم

بعد گفت بیا کارت دارم دوباره درمورد کامپیوتر سوال داشت گفتم باشه الان میام رفتم

 بعد دیدم شبش همین شماره داره زنگ میزنه فکر کردم فرحنازه جواب دادم دیدم

پسری داره صحبت می کنه منم ساکت شدم هر چی گفت الو  الو جواب ندادم قطع

کردم بعد چند تا SMSعاشقونه می فرستاد دیگه هر روز زنگ میزد منم جواب نمیدادم

بعدش رفتم خونه فرحناز اینا وبهش گفتم این پسردایی تو داره مزاحم میشه خودت یه

 چیزی بهش بگو وگرنه من خودم...گفت این شمارشه 0913.... اون گوشی باباش

بوده اگه این شماره زنگ زد بدون اونه وجواب نده دوروز گذشت نه یه روز  دیدم این

شماره داره زنگ میزنه جواب ندادم انقدر زد تا اخر دیگه اعصابم خورد شد وجواب دادم

بعد دیدم فرحنازه گفت چرا جواب نمیدی گفتم بابا خودت گفتی جواب ندم باز کارم

داشت من صبح ها اپ میشم اونم صبح ها کارم داره بعد رفتم دیدم پسر دایشم

هست سرمو انداختم پایین ورفتم تو اتاق می خواست از کامپیوتر یه چیزی بریزه رو

گوشیش .این گوشیش یه جوری بود فرحناز گفت بگم خودش بیاد گفتم خوب بگو بیاد

منم سریع رومو کردم اون طرف پشتم طرف اونا بود چسبیده بودم به دیوار فرحناز گفت

 بیا پشت کامپیوتر منم بهش اشاره کردم وگفتم اول پسر داییت بگو بره بیرون اونم

رفت  چند دفعه این پسر دایی اومد تو اتاق ومن بیرونش کردم چون اصلا ازش خوشم

نمیاداخرشم نشدواسش بریزم اومدم خونه دیدم به گوشیم داره زنگ میزنه منم جواب

ندادم SMSمیداد جواب نمیدادم تا اینکه جواب یکیشو دادم ونوشتم اقای محترم من

میدونم شما پسر دایی فرحناز هستین پس خواهشن دیگه مزاحم نشین شما که

دوست ندارین جلو فامیلاتون خراب بشین؟ واگه میبینید بهتون هیچی نمیگم فقط به

خاطر فرحنازه بازم چند تا داد منم جواب دادم می گفت یه بار بیا با هم حرف بزنیم منم

 گفتم نه کار داری Sبده اون تو Sهاش میگفت .... شرمنده یادم رفت که چی می

گفت ولی می خواست که دوست بشه منم گفتم من اصلا با پسر یزدی ها دوست

 نمیشم اصلا با هیچ کسی دوست نمیشم شما هم دیگه مزاحم نمیشی

وگرنه....... دوباره دیروز رفتم تا واسه این پسره اهنگ بریزم تو گوشیش پسره پرو

همینجور داره نگاه میکنه حالا جالبش اینجاست به من گفته بود که راجبه این SMSها

 چیزی به فرحناز نگم چون ابروش میره بعد خودش رفته گفته که من بهش گفتم با

پسر یزدی ها دوست نمیشم وفقط با دانشجو دوست میشم اخه من همچین حرفی

زدم؟منم به فرحناز گفتم نه دروغ گفته چون اینا رو فرحناز بهم گفته بود بعدم مثل

همیشه اومدم خونه بازم به گوشیم زنگ زده بود انقدر هم پروه من مودب باهاش حرف

 میزنم اون به من میگه تو پسره پرو اصلا دوست ندارم یه غریبه بهم بگه تو باید بگه

شما ولی شما دوستای گلم فرق می کنیدا خب دیگه خسته شدم فعلا بای تا های

دوسسسسسسسسسستون دارررررررررررررررررم

 

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 10:35 قبل از ظهر | |           







               

 

سلام به دوستای نازنینم

نمی دونم چرا هر وقت قلم به دست میگیرم دلم می خواد همش از خدا بنویسم اصلا

 نمیدونم چرا اینجوری شدم هر چی می خوام یه خاطرات دیگه بنویسم ولی باز نمی

تونم اصلا گاهی اوقات می خوام به گذشته به خاطراتم فکر کنم یاد خدا میاد تو ذهنم

اصلا نمی تونم بنویسم که من چه جوری شدم من خیلی بد بودم اصلا خدای خودمو

فراموش کرده بودم خیلی کم صداش می کردم خیلی کم یادش می کردم ولی حالا نه

 دیگه لحظه به لحظه توی ذهنمه زیاد یادش می کنم اصلا بذارین اینو بگم من یه

دختری هستم که خیلی از دروغ وغیبت بدم میاد وهمیشه سعی می کنم تا اونجاکه

 می تونم دروغ نگم وحقیقت رو به زبون بیارم واز ادماای که دروغ میگن خیلی بدم میاد

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 11:1 قبل از ظهر | |           







               

 

سلامممممممممممممممم به دوستای نازنینم

حالتون که خوبه انشا الله منم خوبم

من امروز اومدم تا اینو بهتون بگم اول می خوام بگم واسه من اتفاقات جالب رخ نمیده که

بخوام بنویسم شرمنده اگه حرفای بی خود وبی مزه ای میزنم.می دونین بچه ها خانوادم یه

ماه دیگه دارن میرن مشهد پابوس امام رضا با اینکه نباید این مطلب رو الان بگم ولی می خوام

بگم من خیلی ناراحتم چوم من رو نمی برن تما افراد خانواده میرن فقط من وداداش کوچیکم

که دوقلو خودم هست رو نمی برن چون ما درس داریم تمام خانواده مشهد رفتن ولی من

تاحالا یه بار هم مشهد نرفتم من 3 ساله که مدام از معلمام اجازه می گیرم تا بذارن ومن برم

مشهد ولی اجازه نمیدن خوب تا حدودی هم حق دارن به خاطر همین ما هم باید بریم خونه

 ابجیم تازه شاید ابجیم ودامادمون هم برن مشهد دیگه ما دوتا تنهاییم منم اصلا دوست ندارم

فامیل بیان خونمون واز ما نگهداری کنن تا خانوادم بر گردن چون من از فامیل بدم میاد .بابام

دوست داره فقط تولد امام رضا بره مشهد تو تعطیلات نمیرن به خاطر همین من نمی تونم برم

مشهد چون 2 سال دیگه درس دارم بعدشم دانشگاه دیگه نمیشه راستی می دونین من می

 خوام چی کاره بشم ؟ بهم نخندینا من می خوام یه افسر پلیس بشم البته اگه خدا

بخواد.داشتم می گفتم وقتی ابجیام میرن مشهد من دوریشونو چه جور تحمل کنم ؟با کی

دردودل کنم؟با اینکه فقط یه هفته ولی دلم براشون تنگ میشه وقتی هم از مشهد بر میگردن

 کلی خاطره تعریف می کنن وخوشحالن منم اعصابم خورد میشه وناراحت میشم شایدم گریه

 کنم وکمی از دست امام رضا ناراحت میشم.خوب دیگه فکر کنم زیادی وراجی کردم بای تا

 های.

دوسسسسسسسسستون دارررررررررررررررم


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 1:22 بعد از ظهر | |           







خدا               

 

خدا

خدارا دوست دارم چون اراده کنمon می شود ومن می توانم باهاش حرف بزنم.

خدارا دوست دارم دلش را می شکنم اما باز من را می بخشد و shaut down ام نمی کند.

خدارا دوست دارم چون تلفنش همیشه انتن می دهد.

خدارا دوست دارم چون شماره اش همیشه در شبکه موجود می باشد.

خدارا دوست دارم چون هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی کند.

خدارا دوست دارم چون هیچ وقت ویروسی نمی شود وهمیشه سالم است.

خدارا دوست دارم چون اهنگ حرف هایش همیشه من را ارام می کند.

خدارا دوست دارم چون نامه هاش چند کلمه ای نیست تازهspam هم تو کارش نیست.

خدارا دوست دارم چون وسط حرف زدن نمی گوید وقت ندارم باید بروم یا دارم با کس دیگه ای حرف می

زنم.

خدارا دوست دارم چون من را برای خودم می خواهد نه خودش.

خدارا دوست دارم اخر ان هیچ وقت بی معرفت نمی شود.

خدارا دوست دارم چون همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود.

خدارا دوست دارم چون نمی گوید نامه هات مختصر باشد من وقت ندارم همه اش را بخوانم.

خدارا دوست دارم چون فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد.

خدارا دوست دارم چون می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم بگویم که...

خدارا دوست دارم چون همیشه پیشم می ماند ومن را تنها نمی گذارد دوست داشتنش ابدی است.

خدارا دوست دارم چون می توانم احساسم را راحت به ان بگویم نه اصلا نیازی نیست بگویم خودش می تواند نگفته حرفم را بخواند.

خدارا دوست دارم چون به من می گوید دوستم دارد ودوست داشتنش را قایم نمی کند.

خدارا دوست دارم چون تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشی گریه کنی وبگویی دلت براش تنگ شده.

خدا را دوست دارم چون می گذارد دوستش داشته باشم وقتی می دانم لیاقت ان را ندارم.

خدا را دوست دارم چون می گذارد بگویم خدا را دوست دارم...

 


 
 

[+] نوشته شده توسط مهیا در 11:36 بعد از ظهر | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز